تبلیغات حرفهای قشنگ قشنگ ظهر تابستانی قلبم را می سپارم به پالسها که برایت بیاورند !!
دختر خوبی شده ام،فکرهای عجیب نمی کنم،قلبم را به زور میان ابرها هل نمی دهم،حال و هوای عاشقی ندارم،دیگر به سرو کول نبودنت هم نمی پرم ! اگر خواستی گاهی این موجود عجیب را ببینی یک کاغذ بردار و ته مانده ی یک مداد را اگر پیدا کردی و چند خط تو در توی بی معنی بکش و بعد به زور پاک کن سعی کن محوشان کنی؛کارت که تمام شد اگر به کاغذ نگاه کنی درست عین روزهای بی خیالی دوباره چشمانم از زور گونه ها بسته می شوند و تو می توانی هرچه که می خواهی به خندیدنم بخندی.
وآخر حرفها اینکه...نمی دانم هرچه تو بگویی !!!
بیزارم از این خورشید که انگار تنها فلسفه ی تابشش تبخیر رطوبت یادگاری از دریای قدیمی شمال وجود من است ...!
*** امشب دوباره تمام شعرهای من مصمم گشته اند که برای تو باشند***
جولان رنگهای زرد ؛ درختان سر بریده و امتداد کبودی که وصل می شود به کوههای غمگین و دور پناه گاه قلب من است وقتی که بعد از سه ماه دوری به جای دوستان سبزم که وقت رفتن از لابه لای خالی بادهای همیشه برایم دست تکان می دادند با ابرهایی مواجه شدم که که بجای برگها روی آسمان نشسته بودند ...!
فکر کردم تمام شدم در اشکهای واقعی وسط رویاهای بدون تو؛اشتباه کردم؛قبول! هنوز اما همان دخترک وفاداربارانهای همیشه ی این شمالِ قدیمیم که تنهاترین روزنه ی انعکاس تو در این حوالی غریب پرگریه است ... باور کن !
تعطیل شد!
یک بغل از هرچه شعر عاشقانه است با سه لادن خشک شده میان یک کتاب قطور و دو بوسه برای تو که تا همیشه بهانه ی هوای بارانی شنبه های اردیبهشتی...!
امشب منم و دویدن ساعت دیواری ، رقص خیره کننده ی ماهی های کوچک قرمز ، نجوای یا مقلب القلوب و...فردایی که می توانم در آن آشیانه بسازم برای تمام پرستوهای گریان راه خانه را گم کرده !
سال نو مبارک
افسوس و دریغ و ...درود بر خسروی آزاد مرد !
